غمـــباد

درد دل های شیرین من، عقده های خنده دار من

غمـــباد

درد دل های شیرین من، عقده های خنده دار من

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است


فیلترینگ یــاران

– حکایت ما و مهدی(عج)-

لابد خودتان می دانید که امام حسین(ع) چگونه از مکه به سمت کوفه حرکت کرد و چطور به کربلا تغییر مسیر داد. روضه خوانها، روضه "حُــر" و "زهیر" را بارها گفته اند اما اینجا من روضه نمی خوانم، بلکه می خواهم قیاس کنم دو تاریخ را؛ عاشورا را و آینده ای که هم اکنون در حال وقوع است...

از پیامبر منقول است که مَثَل حسین(ع) مَثَل کشتی نجات است، کشتی حسین(ع) که از قضا سریعترین و ایمن ترین کشتی نجات بشریت نام گرفته است، در طول مسیر بیابانی و خشک مکه تا کربلا به روی رمل ها و شن زارها حرکت می کرد و در اسکله هایی موقتاً پهلو می گرفت.

افراد متعددی در این لنــگرگاه ها برحسب آن فراخوان ناخدا حسین(ع) در مکه و یا با اطلاع یافتن از قیام ایشان- وارد کشتی می شدند و دوشادوش عباس بن علی(ع) و علی اکبر(ع) پارو می زدند.

تا اینکه آن اتفاق، امتحان سخت،در توقف گاه "ثعلبیه" پدیدار شد آن گاه که دو پیک از جانب کوفه خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را برای امام آوردند، همان جا بود که، جمعیتی که هدف قیام امام و حرکت این کشتی بزرگ را تنها "تشکیل حکومت" پنداشته بودند و برای خود در خیالشان متاع دنیا خرید و فروش می کردند، قید نجات را زدند و فلنگ را بستند، خود را از عرشه کشتی حسین بن علی(ع) پرت کردند و به روی خاک و خــار دنیا افتادند.

اگرچه در آغاز راه هم کسانی بودند که هدف قیام امام را تنها "تن به کشتن دادن" و یا به عبارتی فقط "شهادت" دانسته و از همان ابتدا حاضر به همراهی این کاروان نشدند، حال آنکه امام برای انجام یک واجب سفر می کرد و آن واجب، "بازگرداندن قطار دین جدش به ریل اصلی اش" بود که تنها به دو چیز منتهی می شد: یا برقراری حکومت اسلامی یا شهادت در راه خدا.

از آن سو در توقفی دیگر، فردی به این کاروان پیوست که غیبت تمام آن جاماندگان و منصرفین را کفایت می کرد، زهیر بن قین عثمانی مذهب در "خزیمیّه" پا به کشتی نجات گذاشت و حسینی شد.

چه بسا در منازل بعدی به واسطه امتحانات دیگری، کسانی رفته رفته عذر آوردند و دیگرانی اندک اندک به این کاروان ملحق شدند، اما آنچه در تاریخ مسلّم است نه تنها یک امتحان شفاهی که یک اتمام حجت عملی از سوی حجت خدا با اهالی کشتی بود که آن، شب عاشورا در لنگرگاه آخر و در کنار خیمه آن کشتی ران اتفاق افتاد. امتحان دشواریست؛ بعد از آنکه امام ماجرای روز دهم را شرح داد، بیعتش را برداشت، شمع را خاموش کرد و گفت تاریکی غنیمت است.

هر که "اهل" بود، ماند و "نا اهل ها" شبانه نزد زن و فرزند و خانه و دکانشان برگشتند. آنهایی که برق دنیا در تاریکی آن شب، برایشان از نور حسین(ع) پرجلوه تر بود! 

"نااهل" واژه دوری نیست؛ علی رغم اینکه با تمام وجودم دوست دارم در آن روز می بودم و همپای حبیب بن مظاهر می جنگیدم، ولی وقتی آن شب را تجسم می کنم خود را بازنده می بینم...شاید من هم بر می گشتم...منِ نااهــل!

اهالی کشتی پیروز شدند و به یمن آن پیروزی ، کشتی شان توانست عرض و طول این تاریخ عریض و طویل را درنوردد و امروز در اسکله قرن 21 اُم، به ما برسد!

از آن روز که خوانده ام در آخرالزمان، مومنان و معتقدان نیز الک می شوند و مانند طلا آزمایش و جز اندکی باقی نمی مانند[1]، مدام در نظرم، آن شب تاریک و آن 72تن یار طلایی مجسم می شود؛ یعنی کداممان در کدام منزل پیاده و کداممان سوار می شود و سوار می ماند؟

اکنون، کشتی همان کشتی سال61 هجری، هدف همان نجات و ناخدای آن، "مهدی"، جزای مصائب کربــلاست.



[1]  *کسانى که مى گویند ما ایمان آورده ایم آیا گمان مى کنند به حال خودشان واگذارده مى شوند و امتحان نمى شوند بله امتحان مى شوند آنهم چه امتحانى* سوره عنکبوت آیه 2

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۲ ، ۱۷:۱۰
علی متین فر


                           فصل،فصلِ سم پـاشی است!              

                                  «به مناسبت روز نوجوان»

*بهار نزدیک بود. باغ پیدا بود. تا چشم کار می کرد نهال بود و نهال. پیرمرد باغبان و فرزندانش مشغول سم پاشی درختچه هایشان بودند بلکه با مرگ شته ها و حشرات جانی دوباره بگیرند و ثمری بدهند.

*آفتاب که نور را می بُرد دیگر پیرمرد وا رفته بود، فرزندانش هم از فرط خستگی کار را نیمه تمام رها کردند. خستگی که امان همه را برید چند ردیف از نهال ها جاماندند. بچه ها می گفتند:"حالا چند درخت سم نخورند چه می شود مگر؟!

*نسیم که می وزید بوی سم همه جا پیچیده بود ولی اثری بر آن چند نهال نداشت؛ نهال های جامانده فراموش شدند.

*خورشید بارها آمد و رفت.

هجمه شته ها به طرف نهالستان پیرمرد بیشتر از باغات همسایه شده بود.حالا تعداد درختچه های بیمار نسبت به نهال های سالم بیشتر و بیشتر به نظر می رسید، به طوری که با رسیدن زمستان و هنگام برداشت نوبریِ نهال ها، مال پیرمرد از همه سبک تر و فاسدتر بود.

*بیچاره پیرمرد! تمام تلاشش را به باد رفته می دید. یاد آن روز افتاد که خستگی کلافه اش کرده بود و به حرف فرزندان خود- بدون لحظه ای تأمل -عمل کرد. یادش نبود که حشرات موذی برمی گردند، یادش نبود که نهال های سم پاشی نشده درختچه های سالم را نیز گرفتار می کند.

*در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود دو دستش را روی سر گرفت و به نهال سالمی محکم تکیه داد..از ضربه، میوه سالمی کنار پیرمرد بر زمین افتاد. باغبان با دیدن آن امیدوارانه از جا بلند شد، اشک ها را با آستین خاکی اش پاک کرد. با خود می گفت:" هنوز بعضی از نهال هایم سالم ماندند...". ارّه، قیچی،بیل و کود و سم را گرفت، آرام و پیوسته نهالستان را هرس و آبیاری و باغبانی کرد.

* عجب رنگ و بویی دارد این باغ؟! این اعتراف همه ی کسانی بود که سال و سالها بعد از کنار باغ او می گذشتند.

باد که با شدت شلاق می زد، میوه ها از درخت سبز و تنومندی به روی خاک افتادند و غلطیدند و غلطیدند تا در کنار قبر پیرمرد آرام گرفتند. در زیر آن درخت، اشکی در کار نبود، باران می بارید...!

پ.ن: نوجوانان ما نهال های مایند، امروز اگر در برابر هجمه های فرهنگی بی امان دشمن واکسینه نشوند و فراموششان کنیم، فردا باغ ما بی ثمر و بدگهر خواهد بود. نوجوانان و جوانان بد ندارند، همه خوب اند به شرطی که به وقتش و درست سم پاشی شده باشند. کنون فصل، فصلِ سم پاشیــست!

علی متین فر

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۲ ، ۲۱:۳۳
علی متین فر


تمـــــــــــــــام لذت عمرم در این است

که مولایم امــــــیرالمـومــنـیــــن است

عید با عظمت غدیر خم بر همه ی مسلمین و آزادی خواهان جهان مبارک!

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۲ ، ۲۱:۲۳
علی متین فر