غمـــباد

درد دل های شیرین من، عقده های خنده دار من

غمـــباد

درد دل های شیرین من، عقده های خنده دار من

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

پیرمرد نگهبان!


عمر با برکتش را دستمایه ی غرض ورزی کرده اند و گاه او را تا زمان دایناسورها عقب می برند و گاه تا جنگ آخرالزمان جلو؛ او را العیاذ بالله- از ابتدا همراه خدا می خوانند و تا بعد از افول خورشید سرزنده و شاداب!

چشمان دشمنانت کور پیرمرد! از راه منطق حریفت نمی شوند، دستاویزشان تمسخر عمر با برکت توست.

گاه تپق هایت را در بوق و کرنا می کنند گاه به اشک هایت لبخند می زنند، گاه ...!

یاد عمر نوح (ع) می افتند وقتی تو را می بینند و یاد استواری نوح (ع) می افتیم وقتی تمسخر آنها را می بینیم؛

یاد روز آخر دنیا می افتند و خنده ات می زنند و یاد روز جزا می افتیم وقتی می بینیم در آن شلوغی چطور دست به دامان تو می شوند و عبایت را می کشند شاید ازشان راضی شوی!


             جنتی

آخر به چه قیمتی راضی به جسارتت می شوند؟ تقصیر توست حاجی!  سر راه خواسته های شوم اجنبی چون کوه ایستاده ای آنها هم از فرط بیکاری برایت لطیفه می سازند- لطیفه هایی زبرتر از کرباس- بعد برای اینکه ابهتت را در چشم ملت بشکنند و جایگاهت را بی ارزش، آن را میان مردم Share می کنند و آنها که از تو، از هدفت و راهی که بر آن استواری بی خبرند، Like  می کنند!

و بغضم آنجا ترکید که لای کتابی به این حدیث برخوردم راوی گوید که امام صادق علیه السلام به من فرمود: از احترام به خدای عز و جل، احترام به پیرمرد مؤمن است و هر کس مؤمنى را گرامى دارد،گرامى داشتن خدا را آغاز کرده است و هر کس پیرمرد مؤمنی را سبک بشمارد، خدا کسى را بگمارد که تا پیش از مرگش او را سبک بشمارد(1)»

جنتی هستی دیگر! جنت و بهشت، جنتی و بهشتی! چقدر شبیه هم شدید...بهشتی را آن طور در نظر مردم "بی آبرو" کردند و تو را این گونه...می دانم دلت گرم راهیست که بر آن صبوری! همان خدایی که جزای بهشتی مظلوم را "آبرو"ی مضاعف قرار داد پاداش تو را هم خوب می دهد..اصلا پاداش هرکس که این طور صبر کند با اوست! شیخ! یک قوم پشت سرت می خندند و این چه راهیست که تو را این گونه نسبت به خنده های پشت سرت بی ملاحظه می کند؟!

چه آرامشی داری پیرمرد! به آرامشت غبطه می خورم...

بی تعارف می گویم خدایا! برای غضب دشمنانت می گویم خدایا! از عمر من بکاه و بر عمر جنتی ها بیافزای! آمین.



[1] - کافی ج ‏2 ص 658 ح 5

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۲۳:۵۹
علی متین فر

بابل 1500 شمسی !

ساعت 11 شب بود و زیر کرسی به فیلمی که تازه دیده بودم فکر می کردم بلکه خوابم ببره. انیمیشن سینمایی "تهران 1500" رو میگم که تهران رو در سال 1500 شمسی روایت می کنه.اون شب تمام فکرم بسیج شد که بابل مـا اون موقع چه ریختی میشه؟!

چیزی که بارفروش های سال 1200  در مورد شهر فکر می کردند شاید بوقوع پیوسته و حالا بابلی های91 در مورد بابل1500 شمسی چه فکر می کنند؟!!


                                 Babol 1500

لحاف کرسی رو محکم دور خودم پیچوندم و ناخودآگاه خودمو تصور کردم سال 1500 شمسی و سرِ "چارراه شهربانی" که حالا واسه خودش "بزرگراه مدرس"ای شده بود! بیلبوردهای بزرگ تبلیغاتی و برج های یه قلو و دوقلو چهره ی چارراه رو به کلی تغییر داده بود. احساس می کردم جای یه چیز واقعا اونجا خالیه، سرمو که چرخوندم دلم هُری ریخت پایین؛ اثری از درختای خیابون مدرس نبود! راستش کمی دلم گرفت اگرچه وقتی دیدم خیابون عریض شده و ماشینها-ی عجیب و غریب- به راحتی رد میشن کمی دلم آروم شد.

سر تقاطع خبری از پلیس راهنمایی نبود، ظاهراً مردم قانون رو خودشون رعایت می کردند که یهو یه نیسان آبی از جلوم رد شد و من حرفمو زود پس گرفتم؛

همونطور که مات و مبهوت داشتم تلوتلو می خوردم که یه بوگاتی نارنجی جلوی پام ایستاد. پرسیدم: آدرس میخوای؟ گفت: نه عزیز، تاکسیه! با دیدن این صحنه و یادآوری پیکان تاکسی های سالهای دور از ته دل خندیدم و از صحنه گذشتم.

خیاله دیگه! یهو پر در میاری میری اون سرِ شهر! داشتم از بالا همه جا رو وارسی می کردم و کیف می کردم وقتی می دیدم آسفالتی دیگه وجود نداره و جاش از کف پوشهای نانویی تولید داخل استفاده کردند، با دیدن آرم دانشگاه فهمیدم محصول دانشگاه نوشیروانی خودمونه. از دانشگاه که عبور می کردم دیدم بین المللی هم شده! کمی جلوتر دیدم بچه مایه دارای شهر این همه جاده رو ول کرده بودند و با ماشیناشون دنده هوایی کورس گذاشته بودند...بگذریم!

زودتر از بوگاتیه رسیدم حمزه کلا! خواستم برم خونمون دوربینم رو بیارم چارتا عکس یادگاری بگیرم از درودیوار بابل 1500 !

راستش فکر کردم اشتباهی اومدم...اصلاً اثری از میدون نبود، پلهای روگذر و تودرتو نمی گذاشتند حتی رنگ آسمونو ببینی! راستش از یه طرف خوشحال بودم که مردم از شر ترافیک  دهه های 80 و 90 خلاص شدند و از یه طرف دلم برای "دماوند" و البرز"ی که از میدون حمزه کلا هم معلوم بود تنگ می شد.

به خونمون که رسیدم دقیقاً حسِ "جعفر دهقان" در نقش " ماکسی میلیانوس" در سریال "اصحاب کهف"  رو داشتم که بعد 300 سال برگشت خونه و نواده هاشو می دید! البته برخلاف ماکسی میلیانوس با اُردنگی پرتم کردند بیرون و هر کار کردم نشناختند منو!

خونه حیاط و باغچه دار ما که هیچ، تمامی اهل کوچه و محله خونه هاشونو کوبیده بودند و جاش برج زده بودند که نصف زیر زمین بود و نصف بالای زمین. مفلس ترینشون 20 طبقه زده بود ته کوچه!!

از غربت در شهر خودم، زادگاهم، کلافه شده بودم و داشت گریه ام درمی اومد. برای تسکین تصمیم گرفتم برم آستانه امامزاده قاسم(ع)! وااای که چقدر زیبا و وسیع شده بود حرم امامزاده. با عریض شدن خیابون سنگ پل و اونورا از دور آستان امامزاده عبدا...(ع) هم معلوم بود. اصلاً بین الحرمینی شده بود واسه خودش!

داشتم تو ذهنم شهرداری رو تجسم می کردم که دیدم اونجام....بـَــــلـه! ساختمون شهرداری به عنوان اثر تاریخی وقف بازدید عمومی شده بود و معلوم نبود شهرداری جدید کجا رفته؟ کسی چه میدونه شاید همه با هم رفته بودند دورکاری!! خیاله دیگه، کاریش نمیشه کرد!

از اینکه برای آثار تاریخی ارزش قائل شدند خوشحال بودم و بی درنگ برای خرید به اطراف بازار چاله و پل محمدحسن خان رفتم؛ هه! دیر رسیدی مشتی که "چاله" پر از آب بود و "دریاچه" تفریحی شده واسه خودش. برجک دیده بانی هم خراب کرده بودند جاش برج مراقبت زده بودند واسه فرودگاه در دست ساخت!!

داشتم با خودم می گفتم اگه از قاجاریه چیزی به ملت نرسیده و تا تونستند دادند به اجنبی، اما خداییش چه ذهن دوراندیشی داشت این محمدحسن خان با ساختن پل تخم مرغیش! به پل که رسیدم انگار نرسیدم! پل ممدحسن خان هم به خود ممدحسن پیوسته بود! ظاهراً همون ترک حوردگی سال 91 کارشو ساخته بود...!

پایین پل هم اثری از بابل رود نبود، اصلاً بابل رود به بابل کود تبدیل شده بود. از دوردستها دیگه کوه های بندپی واضح نبود، هوای کوه ها هم دود شده بود!

بال بال زنان از گشنگی خودمو کنار تک درخت نارنج باقیمانده نزدیک "چارراه گنجینه"  که حالا شده بود "ایستگاه مترو" رسوندم.

گشنه بودم آخه هیچ اثری از غذاها و کبابهای ایرانی تو رستورانا نبود، همه یا فست فود شده بودند یا فرنچ فرایز!! از ضعف، دلم می خواست طاووس میدون کشوری سرجاش بود بلکه بتونم ببلعمش!

سرم گیج می رفت؛ حالا دیگه نه خبری از درخت اکالیپتوس صد ساله بود و نه خبری از درختای نارنج خیابونها...اصلا بابل دیگه شهر بهار نارنج نبود!

شهری که نه بازار روزی داشت، نه زمین وسیع کشاورزی، نه مردمش علاقه ای به مازنی حرف زدن داشتند و نه حتی هوایش سالم بود! هوایش شده بود مثل تهران1391. نفس که می کشیدی جدول مندلیف وارد ریه ات می شد!!

ترسیدم اگه یه خورده دیگه بمونم شاید متوجه بشم دیگه اصلا اسم شهر هم عوض کردند و بابل نیست...! با بی حالی و عجله از خیابون رد می شدم که یه لیموزین لیمویی از روی پام رد شد و آبلمبوم کرد!

با نعره ی من همه ی کسایی که زیر کرسی خوابیده بودند از خواب بیدار شدند. این من بودم که با این خیالات به خواب رفته بودم و لحاف در دهانم بود و آنها انگشت های سوخته پام بودند که به گرمکن برقی زیر کرسی خورده بودند و جلز و ولز می کردند! ساعت 3 نیمه شب است....


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۲۳:۵۵
علی متین فر

سرگذشت یک نیمکت...!


اولین بار تو کارگاه نجاری پایین شهر به دنیا اومدم. صندلی و میزم از چوب سفت و قرصی بود که محال بود موریانه بهش دندون بزنه! ما که مثل شما آدما کودکی و این بچه بازی ها نداریم، از همون اول جوونیم، شیـــک و اتوکشـــیده. به تنم پایه های فلزی که پرچ شد فهمیدم منم استخدامم تو مدرسه! خوشحال بودم برای اولین بار از بین بچه مدرسه ای ها رفیق پیدا می کنم.


یادمه من و نیمکت های دیگه رو بار زدند تو یه کامیون بد قواره ای و بردنمون دبستان پسرونه نمی دونم چی چی چندتا خیابون پایین تر. من از بالای کامیون می دیدم که کارگرا دونه دونه دوستامو خالی می کنن. یه پیرمرد هم اومد منو آروم آروم کشوند و برد گوشه ی یک کلاس درس؛ بعد ها متوجه شدم پیرمرد، همون بابای مهربون مدرسه بود! فضای کلاس با دیوارای تازه رنگ شده بوی رنگ گرفته بود و تخته سیاه نو و نیمکــتهای جدید و سالم بوی تازگی رو هم قاطیش کرده بود. هیچ کدوم از ما تو پوست خودش نمی گنجید، اما بایست صبر می کردیم.


با صدای زنگ صبحگاهی مدرسه یهو از خواب طولانی بلند شدیم. باور نکردنی بود، چه زود اول مهر شده بود!؟

حرص و جوش مدیر مدرسه با آن صدای کلفتش تو کلاس می پیچید که سفارش همه چیز رو به بچه ها می کرد الا سفارش ما نیمکتها!

در کلاس که باز شد یهو بچه ها هجوم اوردند داخل و همه هم سعی می کردند اون جلوی جلو بشینن؛ نزدیک معلم و کنار پنجره! راستش یه خورده حسودیم می شد به نیمکت جلویی ها آخه من آخر کلاس بودم! از طرز رفتار بچه ها می شد حدس زد کلاس اولی نیستند...یواش یواش مهمونای ما هم پیداشون شد،2 تا پسربچه شیطون که باید بگم تموم آزار و اذیت های کلاس زیر سر این دوتا جانور بود.(یکیشون پسره پیرهن آبی بود و دیگری پسره پا دراز!!)

                                      nimkat


اون روز با همه ی خوشی هاش گذشت. اما از فرداش آروم آروم شیطنت های بچه ها شروع شد. با خودکار و ماژیک و گچ و لاک غلط گیر و تیغ موکت بری(!!)، اون سطح صاف و صیقلی رو تبدیل کردند به کمربندی شرقی با اون چاله چوله هاش!

اینها آخر کار نبود. سر کلاس پیرهن آبیه عوض گوش دادن به درس، با پیچ و مهره های حیاتی من بازی می کرد و قلقلکم می داد حتی کار به جایی رسید که زنگ تفریح عوض هواخوری رو من تمرین سوارکاری می کردند خصوصا اون پادرازه!

گهگاهی که بابای مدرسه می اومد برای جاروب کلاس دلم می خواست روم بشینه تا باهاش درد و دل کنم وهای های بزنم زیر گریه...!


آخر خرداد رسیده بود و دیگه خبری از بچه ها نبود...نگاهی به سر ورویم که انداختم تازه متوجه شدم چقدر پیر شده ام! فرسوده و متلاشــی...جای سالم به سر و تنم نبود، چوب های شکسته و معرق کاری شده(!!)، پیچ های کنده شده، پایه های فلزی زبار در رفته خبر از آغاز فصلی سرد می داد! کمی دلهره گرفته بودم. بقیه نیمکت ها هم دست کمی از من نداشتند و بینشون تک و توکی نیمکت سالم پیدا می شد اما وضعیت هیچ کدوم مثل من وحشتناک نبود. همه خسته بودیم از این همه جراحت و به سختی به خواب تابستانی رفتیم!


گرم خواب بودیم که با صدای باز شدن در کلاس چشمامون وا شد. بابای مدرسه بود و میهمان های جدید...انگار باز اول مهر اومده بود. نیمکت های جوان از همون دم در با غرور زیاد به ما نگاه می کردند ظاهراً اومده بودند جای ما از کارافتاده ها رو بگیرند. پچ پچ نیمکت ها کلاس رو پر کرده بود.

بابای مدرسه که منو کشون کشون می برد از نومیدی لبخند تلخی به نیمکت های جوان زدم و به آنها گفتم: جوانی ما، عمر یک ماه مهرِ ماست، زود می گذرد، امیدوارم مهمانهای شما مهربان باشند...نیمکت پیر این را گفت و با بابای مدرسه از کلاس و از دبستان خارج شد.


قطره اشکی به روی کاغذ چکید. گریه امانِ پسر پیرهن آبی را بریده بود. پسرک پادراز قصد آرام کردن او را داشت. آنها نامه ی  شرح حال نیمکت قدیمی شان را از زیر نیمکت جوان پیدا کردند؛

                                                      

نیمکت پیر قبل از رفتن سفارش همه چیز را به نیمکت جوان کرده بود!   

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۲۳:۴۲
علی متین فر

درد دل های یک رفیق مأیوس


سالهای زیادی است که از عمرم می گذرد. برای خودم شهنشهی بودم و اکنون در کنج عزلت شکوه نامه می نویسم.

هرگز اجتماعی تر ازمن نمی یابید! هر روز را با کسی گذرانده ام و خوب به کارشان دقت کرده ام! وجودم یک رنگی بود اما نمی دانم چرا  در وجود بعضی ها چنان  نفوذ پیدا می کردم که زود رنگ وجودشان بوقلمونی می شد و مرا با هیچ چیز عوض نمی کردند!

آنقدری بت بودم برای دوست دارانم که به خاطر من شرف و حیثیت و دین و حیا و ناموس و چه و چه را قی می کردند.

از طرفی گاهی روزهایی را لای قرآن پیرمرد مهربانی می گذراندم که با سخاوت تمام  مرا به عیدی در جیب نوه ی بازیگوش خود می گذاشت.

روزها گذشت و گذشت، تا بانک مرکزی نسل ما را برکت داد و آنقدر زیاد شدیم و متنوع که اگر مورچه ملکه هم روزی صد شکم بزاید به گرد پای بانک مرکزی نرسد!

اما من هنوز تنها بودم!

تنوع که باشد پای ارزش های متفاوت به میان می آید، مثلا خود من سالیان دور ارزش و آبرویی داشتم؛ لای کتاب بودم و راست قامت، در جیب درندشت کت بزرگان بودم تا نخورده و براق، در گاوصندوق بودم و دزد آرزوی داشتن مرا به اوین می برد؛

 اما این اواخر چه؟! در دستان عرق کرده ی کودک مدرسه ای که برای خریدن نوشمک منتظر زنگ آخر است خیس می شدم و در جوراب پیرزن سبزی فروش در کنار دوستانم مچاله می شدم و بوی پا می گرفتم و باقالی و در تاکسـی از وسط خم می شدم و به مناسبت هر مناسبتی روی من و خانواده ام مهر می زدند و عکس می کشیدند و نامه های عاشقانه و شرح حال می نوشتند...انگار که قحطی دفتر خاطرات و نقاشی شده است!

کاش می شد این مردم برای ما هم مثل همنوعان خارجکی مان قدر و منزلتی قائل می شدند، شیک و اتو کشیده، سالم و بی وصله و پینه. ایمیل آخری که از برادر ناتنی ام دلار، به دستم رسیده است حاکی از عمر بالای آنها و جای صاف و نرم و راحت آنها در کیف بود.

باور کنید ما اسکناس ها هم عمرمان را دوست داریم، بدمان می آید از اینکه گوشمان را ببرند یا نخ نخاع ما را قطع کنند و یا از شصت طرف خممان کنند و یا با دستانی آلوده بدن ما را لمس کنند و یا روی لوح سفید قلب ما با جوهر گند بزنند. کم مانده است که از ما جای دستمال توالت استفاده کنند!!

اینگونه می شود که متوسط عمرمان در ایران به 5 سال می رسد!

اکنون این منم 100تومنی پر از جراحت و چسب و بخیه، با هزار جور نقش و نگــار و صور قبیحه که اربابان یک روزه ی ما، مرا به این حال نزار انداختند.

اکنون که نفس هایم به شماره افتاده  به یاد روزهای جوانی و راست قامتی و خوش گذرانی افتاده ام، آرزو می کنم کاش جای برادر کوچکم 50 تومنی، سکه ای فلزی بودم، مستحکم و غیرقابل خدشه. هم عمرم مدام بود و هم نسلم بادوام. باور کنید وقتی سکه 500 تومنی نوه ی ارشد برادرم را دیدم اشک حسرت ریختم و باز خیس شدم!

این منم 100تومنی مدل 1360 ! بدون گوش و بدون دل و این منم که اکنون در میان تاریکی مطلق و انبوهی از وسایل نامرتب ارباب دیگری خزیده ام و از این اجتماع گرگ آلود(!!) به گوشه ای از این کشو پناه برده ام!

وااااااااای! روشنایی! چه شده ؟! حیف که صاحبم مرا تصادفی پیدا کرده و از روی دلسردی نگاهی مأیوسانه به من انداخته. گمانم جایم یا در دست گدای سر خیابان است یا در صندوق صدقات که حالا شده گورستان "اسکناس های متلاشی".

حدسم درست است و من دارم به دوستانم ملحق می شوم، بگذارید این چند قدم تا صندوق وصیتی بکنم، از ما که گذشت ولی شما را به عزیزانتان قسم از ما درست محافظت کنید، کیف پول را برای چه اختراع کردند پس؟! همانا بهبود اقتصاد شما در گرو صیانت از ماست و قطعا سود سلامت ما به جیب شما خواهد رفت.

این منم 100تومنی پر از چین و چروک که نه گوش دارم و نه دل و نه دیگر تاب حرف زدن!

علی متین فر

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۲ ، ۲۳:۲۳
علی متین فر